X
تبلیغات
**احسان علیخانی** - مصاحبه احسان علیخانی(6)

**احسان علیخانی**

........بزرگترین وب هواداران عمو عسلی.......

مصاحبه احسان علیخانی(6)

مجله اتفاق نو....

Image

Image



مرا دوست نداشتند اما برنامه ام را ديدند!
اگر تمام مدت زمانى را كه پيش از اين مصاحبه، صرف گفتگوهاى خودمانى با احسان عليخانى كرده بودم محاسبه كنم، فكر مى‏كنم من و او در سه چهار سال گذشته، حدود پنجاه، شصت ساعت با يكديگر همكلام بوده‏ايم. با اين وجود تمام دقايق اين مصاحبه برايم «تازگى» داشت، ضمن آن كه اعتقاد دارم اين مصاحبه مى‏توانست حداقل سه، چهار ساعت ديگر ادامه پيدا كند و لااقل براى خودم «جذاب» باقى بماند. حرف‏هايى كه احسان عليخانى درباره علاقه‏هايش به سينما زد، فوق‏العاده «بكر» و جديد بود و وقتى قرار شد درباره وضعيت عمومى تلويزيون حرف بزنيم نيز از محافظه‏كارى‏هاى مرسوم، فاصله زيادى گرفت.

براى آن كه راحت حرف بزنيم، ترجيح دادم از ضبط صوت استفاده نكنم و او هم آنقدر به من اعتماد كرد تا حرف‏هايش را در حافظه‏ام ضبط كنم و فقط «سرفصل‏ها» را روى كاغذ بياورم. البته اين اعتماد «دوسويه» بود چون من هم خوب مى‏دانم كه احسان پاى حرف‏هايش مى‏ايستد و جزو آنهايى نيست كه براى واقعى بودن حرف‏هاى او در اين گفتگو، به ارائه نسخه صوتى مصاحبه نياز داشته باشم!
گفتگو از ساعت 15 روز سه‏شنبه 12 آبان شروع شد و حدود سه ساعت طول كشيد. آن طور كه خودش مى‏گفت و مى‏شد در چهره‏اش هم متوجه شد، سه چهار روز با سرماخوردگى دست و پنجه نرم كرده بود اما قصد داشت بعد از مصاحبه با دوستانش به سالن ورزشى برود و فوتبال بازى كند! مى‏گفت: «سرماخوردگى‏هاى اين دوران با سرماخوردگى‏هاى دهه 60 و 70 كلى تفاوت دارند و ويروس‏ها تغيير ماهيت داده‏اند»!
احسان عليخانى، از شانس‏هايى كه در ساليان اخير به او داده شده، به صورت مفيد استفاده كرده است. اجراى تلويزيونى و ديده شدن برابر مخاطب تنها گوشه‏اى از فعاليت‏هاى اوست. احسان در تلويزيون برنامه ساخته، طرح داده، تهيه‏كنندگى كرده و آدم موثرى بوده اما در سينما كه زمانى تمام آرزوهاى زندگى‏اش به آن ختم مى‏شده، از دستيارى دوم كارگردان بالاتر نرفته است! گاهى اوقات نمى‏دانى زمانه قرار است چه آينده‏اى را برايت رقم بزند.
 براى دقايقى از خسرو شكيبايى حرف زد. اين دقايق، طلايى‏ترين لحظه‏هاى اين گفتگو بود؛ براى هر دوى ما!
 اين گفتگو درست در روز خاكسپارى مسعود رسام انجام شد. احسان از رسام تمجيد كرد و گفت: «او در دوران خودش، نمره بيست گرفت. اگر صداوسيما در تمام زمان‏ها، آدم‏هايى مثل «رسام» را در اختيار داشته باشد، در رقابت با ديگران به هيچ رسانه‏اى نمى‏بازد.»
 از آن بارانى خوشرنگى كه در «خانه سبز» بر تن خسرو شكيبايى بود هم غافل نبوديم! احسان مى‏گفت: «حتى با اين بارانى هم ارتباط روحى داشتم. آقاى شكيبايى آنقدر نقشش را خوب بازى كردكه من مى‏خواستم براى پوشيدن يك باراني شبيه باراني او، وكيل بشوم و وكيل بشوم تا شبيه خسرو شكيبايى باشم»!
علي بحريني

از پخش «ماه عسل» چند ماه گذشته و آن‏هايى كه مى‏دانند ما به هم نزديك هستيم، شايد بپرسند: اين مصاحبه چرا اينقدر «دير» انجام مى‏شود؟
 در اين چند هفته مرتب در سفر بودم.
 چرا همان روزهايى كه برنامه پخش مى‏شد، قبول نكردى كه مصاحبه كنيم؟ آن روزها، بالاخره براى يك مصاحبه دو، سه ساعته وقت داشتى.
 دوست داشتم برنامه تمام شود. خودم از آن فاصله بگيرم و اتفاقاتش را از بالا نگاه كنم و سپس درباره‏اش حرف بزنم. وقتى در جريان پخش يك برنامه از آن دفاع كنى يا به توجيه خودت بپردازى، حرف‏هايت كليشه‏اى مى‏شود. طبق معمول مى‏خواهى از اشكالات بگويى و آنها را «رفو» كنى.
 در فرهنگ تلويزيون ما، «سلام» آغاز يك برنامه است و وقتى مجرى «خداحافظى» كند، برنامه از نظر مخاطب رسماً تمام شده است. «ماه عسل» در آخرين قسمتش، «خداحافظى» تو را نداشت. يعنى مى‏شود گفت: «ماه عسل 88 هنوز تمام نشده است»! چون آنتن از تو گرفته شد. دليل تاخير در انجام اين مصاحبه، همان اتفاق آخرين قسمت نبود؟
 شايد همين‏طور باشد! اگر اجازه بدهى از اين مسأله بگذريم!
 تا همين جا هم كه گفتى خيلى خوب است!
 بدون پرده بگويم: تا مدت‏ها بابت همان اتفاق «گيج» بودم اما به هر حال گذشت.
 براى گفتگوى ويژه شماره قبل با شاهرخ استخرى حرف زدم. در لابه‏لاى حرف‏هايش گفت: «من هرگز پديده نشدم و آرام آرام جلو رفتم. چهره‏ام هيچ وقت براى مخاطب در يك نقش اصلى، جديد نبود و...» فكر مى‏كنم تو هم در تلويزيون هرگز «بمب» نشدى و چند سالى طول كشيد تا «جا» بيفتى.
 بله و از اين مسأله خوشحال هم هستم. من از سال 77 به سمت فعاليت‏هاى تصويرى رفتم. خيلى كارها انجام دادم. دستيار سه كارگردان بودم. گزارش گرفتم، مستند ساختم، كلى برنامه ضبط كردم.
 هدفت از همان ابتدا اين بود كه «مجرى» بشوى؟
 اصلاً به اينكه روزى مجرى بشوم، فكر هم نمى‏كردم. من مثل خيلى‏هاى ديگر كه الان روزنامه‏نگار، عكاس، مجرى يا گوينده اخبار هستند عاشق سينما بودم. يعنى سينما «هدف» ما بود اما خودمان هم نفهميديم چه شد كه به سمت و سوى ديگرى كشيده شديم. خانواده من مخالف سرسخت ورود من به سينما بودند. در دورانى كه پيش‏دانشگاهى مى‏خواندم، مى‏خواستم سينما را به عنوان رشته دانشگاهى‏ام انتخاب كنم. آن زمان در دفتر يكى از دوستانم «شات ليست» مى‏كردم و آرزوى بزرگم سينما بود. دو برخورد با احمد نجفى و فرهاد اصلانى داشتم و يادم مى‏آيد كه هر دو گفتند: «به سينما به عنوان يك شغل نگاه نكن! در يك رشته ديگر دانشگاه را تمام كن و سينما را در كنارش داشته باش.»
 تو چه تصميمى گرفتى؟
 هم حرف آنها و هم فشار خانواده باعث شد به فكر تحصيل در سينما نباشم. در رشته مديريت بازرگانى دانشگاه تهران رتبه سه رقمى به دست آوردم و با اين رشته توانستم فشار خانواده را تا اندازه زيادى كم كنم اما دغدغه درونى‏ام سينما بود.
 خانواده مى‏دانستند كه گرچه در دانشگاه تهران «مديريت بازرگانى» مى‏خوانى اما حواست به سينماست؟
 بله مى‏دانستند. در فيلم «بهشت آبى» ساخته احمد مرادپور دستيار صحنه بودم. مى‏دانى كارم چه بود؟ اينكه خاك بردارم و آن را مقابل «فن» رها كنم تا به صورت عبدالرضا اكبرى بخورد! اهالى خانواده فكر مى‏كردند سينما براى من «هوس» است. حميد آخوندى يكى از تهيه كنندگان سينما و تلويزيون از دوستان خانوادگى ماست. برادرم (حميدرضا) با او تماس مى‏گيرد و مى‏گويد: «يه كارى كنيد تا اين هوس از سر احسان بيفتد»! آخوندى هم به او قول مساعد مى‏دهد و مى‏گويد: «كارى مى‏كنم كه دوروزه پشيمان بشود»!
 چه كار كرد؟
 ماشين سرويس عوامل اين فيلم، درست از خيابانى كه خانه ما در آن قرار داشت، رد مى‏شد اما آخوندى براى آن كه باعث پشيمانى من بشود و باعث شود تا من از سينما «زده» شوم، از همان روز اول مجبورم كرد تا هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه بروم و پشت وانت تجهيزات بنشينم و در اوج سختى تا شهرك سينمايى بروم و به قول معروف علاف بشوم! آن زمان هفده هجده ساله بودم و موهاى بلندى داشتم. يادم هست چند روز بعد از آن كه با تمام سختى‏ها به محل فيلمبردارى رفتم، آقاى آخوندى در شهرك سينمايى به من گفت: «براى يك نقش كوتاه بازيگر مى‏خواهيم. دوست دارى بازى كنى»؟ وقتى جواب مثبت دادم، گفت: «اين نقش يك سرباز است و بايد موهايت را با تيغ بزنى»! بدون اينكه مكث كنم، قبول كردم. همان جا در شهرك سينمايى با ماشين نمره 4 موهايم را اصلاح كردند! نقش خيلى كوتاه بود و من بايد نقش سربازى را بازى مى‏كردم كه شاهد اولين حمله عراقى‏ها به ايران و آغاز جنگ است. شهرام شاه‏حسينى كه آن زمان دستيار كارگردان بود، همان روز به من گفت: «تو هم يك چيزى مى‏شوى! چون آدم پررويى هستى!» يك ماه هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه مى‏رفتم و شب‏ها در حالى كه چشم‏هايم پر از گرد و خاك شده بود و جايى را نمى‏ديدم، به خانه برمى‏گشتم. چند سال پيش مادرم و برادرم اعتراف كردند كه آقاى آخوندى، اواسط توليد اين فيلم با آنها تماس گرفته و گفته: «احسان، سينما را دوست دارد و نمى‏توان سنگ جلوى پايش انداخت»!
 در زمينه سينما چه فعاليت‏هايى انجام دادى؟
 در «هفت ترانه» ساخته آقاى بهمن زرين‏پور دستيار سوم كارگردان بودم. در سريال «پرونده‏هاى مجهول» ساخته آقاى جمال شورجه كه ساخت آن پنج ماه طول كشيد هم ابتدا دستيار سوم بودم و سپس در دو ماه آخر دستيار دوم شدم. اين فعاليت‏ها براى من بسيار آموزنده بود. در «هفت ترانه» كارگردان با تجربه‏اى حضور داشت و از طرف ديگر اكبر منصورفلاح دستيار اول و برنامه‏ريز پروژه بود. آقاى شورجه هم از نظر اخلاقى بى‏نظير بود و من خيلى چيزها را از ايشان ياد گرفتم. دستيار كارگردان، قاعدتاً بايد روى كارگردانى احاطه داشته باشد و بارى از دوش او بردارد اما من كم‏تجربه بودم و بارها پيش آمد كه سؤالاتى كاملاً ابتدايى را از آقاى شورجه پرسيدم و ايشان با وجود تمام گرفتارى‏هايشان، هميشه مرا تحمل كردند و برايم وقت گذاشتند.
 كار در تلويزيون را از چه زمانى شروع كردى؟
 از سال 77، اگر بخواهم به اولين اتفاقى كه در تلويزيون برايم رخ داد اشاره كنم، بايد بگويم كه در برنامه «ميعاد شبانه» كه يك برنامه تركيبى بود، آيتم‏ها را كارگردانى كردم. وقتى گزارش‏ها را ضبط مى‏كرديم، خيلى دوست داشتم با مردم و سوژه‏ها ارتباط داشته باشم و به همين دليل با آنها حرف مى‏زدم. گاهى اوقات احساس مى‏كردم قرار گرفتن با سوژه‏ها در يك قاب، به برنامه كمك مى‏كند اما قوانين صداوسيما در آن سال‏ها سختگيرانه بود و چنين اجازه‏اى را نمى‏داد. شايد باورتان نشود اما همين كه در گزارش‏ها، مچ دستم در كادر قرار مى‏گرفت هم اتفاق بزرگى بود و بالاخره از سال 79 موافقت شد كه در برنامه «پسراى ايرونى» به عنوان يكى از دو مجرى جلوى دوربين بروم. اين برنامه از شبكه يك پخش مى‏شد.
 مجرى ديگر اين برنامه هم اگر اشتباه نكنم، جواد مولانيا بود كه در آن مقطع كارش بيشتر از تو گرفت.
 بله و قبول دارم اتفاقات «پسراى ايرونى» بيشتر به سود او تمام شد.
 
در حقيقت احسان عليخانى، اولين بار در «جزر و مد» به عنوان يك مجرى، توانست يك چهره باشد.
 در اين مورد حرف دارم. سبك و سياقى كه من در اجراهاى اوليه داشتم، هيچ ارتباطى با «جزر و مد» نداشت. من در «پسراى ايرونى» و «صبح آمد» براى تين‏ايجرها اجرا مى‏كردم اما با «جزر و مد» ناگهان مقابل آدم‏هاى سن و سال‏دار نشستم، آن هم در قالب يك برنامه مناسبتى. فكر مى‏كنم اگر سنم بيشتر بود و بيشتر بررسى مى‏كردم، حاضر نمى‏شدم به «جزر و مد» بروم. «جزر و مد» به هر حال در زندگى حرفه‏اى من يك «شوك» بود چون با آن محور اجراهاى من عوض شد.
 
«ماه عسل» را هم در امتداد «جزر و مد» اجرا مى‏كنى؟
 «ماه عسل» با «جزر و مد» تفاوت دارد. همه چيزش مال خودم است. من «ماه عسل» را مى‏فهمم چون مدت‏ها به آن فكر كرده‏ام اما وقتى به «جزر و مد» آمدم حتى فرصت فكر كردن هم نداشتم!
 از علاقه‏هايت به سينما گفتى كه ظاهراً در نهايت سرنوشت تو را رقم زده است اما در «ماه عسل» اين علاقه را اصلاً بروز ندادى.
 فكر نمى‏كنم اين‏جورى كه تو مى‏گويى باشد. در «ماه عسل» بارها و بارها از سينما حرف زديم...
 
فكر مى‏كنم هر مجرى ديگرى هم لابه‏لاى حرف‏هايش، بالاخره از سينما حرفى بزند. منظورم توجه خاص به سينما بود. مثلاً زمانى كه «ماه عسل» پخش مى‏شد، فيلم «درباره الى» كه از نظر خيلى‏ها يك شاهكار براى سينماى ماست، روى پرده بود و به دليل التهاب سياسى، فروش ايده‏آل هم نداشت اما تو حتى يك بار هم به اسم اين فيلم اشاره نكردى.
 درست مى‏گويى. «درباره الى» متعلق به سينماى ملى ماست و فكر نمى‏كنم اگر به اسم آن در برنامه اشاره مى‏شد كسى اعتراض مى‏كرد. شايد اگر فقط و فقط مجرى «ماه عسل» بودم، يادم مى‏ماند تا از «درباره الى» هم چيزى بگويم اما گرفتارى‏هايم به عنوان تهيه‏كننده باعث شد گهگاه بعضى چيزها يادم برود...
 اما خيلى شب‏ها از خسرو شكيبايى گفتى!
 خسرو شكيبايى هنرمندى است كه در اوج دغدغه‏هايت هم نمى‏توانى او را فراموش كنى. من زمانى به عشق بازى خسرو شكيبايى در «خانه سبز» مى‏خواستم وكيل بشوم. در دانشگاه حقوق هم قبول شدم اما وقتى به دادگاه خانواده رفتم و دو تا دعواى آنچنانى ديدم، فهميدم كه وكالت كار من نيست و اگر در من علاقه‏اى به وجود آمده تا وكيل بشوم به خاطر توانايى خسرو شكيبايى بود. شكيبايى هنرمندى بود كه توانست با نقش‏هايش مسير زندگى من را عوض كند.
 چطور؟
 براى آن كه وكيل بشوم از هنرستان به دبيرستان رفتم!
 به خاطر علاقه‏ات به شكيبايى بود كه در بسيارى از شب‏ها صداى او را هم پخش كردى؟
 اصلاً براى آقاى شكيبايى «وله» ساختيم تا حضورش در «ماه عسل» رسمى‏تر باشد. اين «وله» در نيمى از شب‏ها پخش شد و خوشحالم كه در آخرين برنامه اين وله باز هم روى آنتن رفت.
 يك بار هم وقتى حرف از «هامون» زده شد، با مهمانت رفتار خشنى (!!) داشتى!
 آقاى دكترى مهمان برنامه بود و از علاقه‏هايش و اطلاعاتش به سينما حرف مى‏زد. براى اينكه بحث گرم شود از او پرسيدم: «هامون را ديده‏اى»؟ گفت: «نه»!! مگر مى‏شود علاقه‏مند و پيگير سينماى ايران باشى و «هامون» را نديده باشى؟
 با وجود تمام علاقه‏هايت به سينما، قبول دارى كه الان ديگر يك «مجرى» هستى؟
 اجراى زنده را خيلى دوست دارم اما مجرى‏گرى نه آرزوى من است، نه شغل من و نه از نظر روحى تامينم مى‏كند. دغدغه‏هاى من هميشه چيزهاى ديگرى بوده اما خوشحالم كه در اين سال‏ها بسيار تلاش كرده‏ام و نازپرورده نبوده‏ام. وقتى با پاترول «بى ديفرانسيل» سازمان، كل ايران را گشتيم تا دستمان براى ساخت يك برنامه باز باشد، احساس كردم پنج سال به خدمت سربازى رفته‏ام. نمى‏دانم مسير را اشتباه رفته‏ام يا نه و بسنده كردن به موقعيت فعلى، درست بوده يا خير. اما قبول دارم كه غرق در روزمرگى شدم. از يك جايى به بعد هم احساس خطر كردم...
 چه خطرى؟
 پيشنهاد بازى داشتم. چند كارگردان اسم و رسم‏دار پيشنهاد دادند در فيلم‏هايشان بازى كنم اما ريسك نكردم. به همين دليل مى‏گويم غرق در روزمرگى شدم.
 پس بايد قبول كنيم پرونده سينما برايت بسته شده؟!
 نه، بسته نشده، مطمئن هستم روزى يك فيلم سينمايى را كارگردانى مى‏كنم. يكى ديگر از پيشنهادهايى كه رد كردم، پيشنهاد سردبيرى چند نشريه بود. به يكى از مديران مسئول كه اين پيشنهاد را داده بود، گفتم: «من 400 كتاب مى‏شناسم كه هنوز فرصت مطالعه آنها را پيدا نكرده‏ام و 200 فيلم «نديده» هم دارم. هر وقت آن كتاب‏ها را خواندم و اين فيلم‏ها را ديدم، آن وقت براى سردبير شدن در خدمت شما هستم»!
 يعنى باز هم حاضر نشدى «ريسك» كنى و ترجيح دادى در روزمرگى‏هايت غرق بمانى!
 البته اين تنها دليلش نيست. دليل اصلى‏تر، اين است كه دوست دارم در هر رشته‏اى فعاليت مى‏كنم جزو «تك‏رقمى‏ها» باشم. احساس كردم اگر سردبيرى نشريه‏اى را به من بدهند، نمى‏توانم جزو تك‏رقمى‏ها باشم.
 پس اگر روزى كارگردان هم بشوى، جزو ده يا بهتر است بگويم 9 نفر اول خواهى بود.
 بهتر است هر وقت به اين ماجرا نزديك شديم، در موردش حرف بزنيم.
 اگر قرار باشد با پتانسيل فعلى سينماى ايران فيلمى را كارگردانى كنى، فيلمبردارش چه كسى خواهد بود؟
 عليرضا زرين‏دست.
 تدوينگر و سازنده موسيقى متن فيلم ايده‏آلت چه كسانى هستند؟
 حسين زندباف و مجيد انتظامى.
 حالا كه اينقدر خوب و سريع انتخاب مى‏كنى، فارغ از اينكه قصه فيلمت چه خواهد بود، سه بازيگر مرد و زن را هم برايش انتخاب كن!
 اگر بخواهم يك فيلم «رويايى» بسازم، حتماً حامد بهداد را مى‏آورم البته از او براى فيلم بازى مى‏گيرم، نه اينكه اجازه بدهم او براى خودش بازى كند. از هديه تهرانى حتى براى يك سكانس هم كه شده استفاده خواهم كرد. رضا كيانيان، حميد فرخ‏نژاد، گوهر خيرانديش و فاطمه معتمدآريا هم گزينه‏هاى ديگرم هستند. در يك جايى از فيلم، حتى اگر بى‏دليل هم باشد، فلاش‏بكى از خسرو شكيبايى قرار مى‏دهم. البته همه اين حرف‏ها «رويايى» هستند.
 تا چه اندازه مى‏شود گفت: احسان عليخانى كه سال‏هاى سال طرفدار سينما بوده، در برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» نسبت به مسائل مختلف از زاويه‏اى سينمايى نگاه كرده است؟ به عبارت ديگر سينما چقدر به تو درخصوص مسائل اجتماعى «نگاه» داده است؟
 در سينما، دغدغه‏ها بيشتر جلوه مى‏كنند و كارگردانى كه متعهد است، سعى مى‏كند تأثيرگذار باشد. در سينما، هر كارگردانى شايد حركتش را با سوپراستارها آغاز كند اما اگر كارش را خوب انجام بدهد، بعد از چند فيلم «خودش» براى مخاطب مهم مى‏شود، نه سوپراستارها و حتى قصه فيلمش. حالا كه دستم از سينما كوتاه است، سعى كرده‏ام به عنوان مجرى طورى حركت كنم كه حضور سوپراستارها، عامل جذابيت برنامه‏هايم نباشند...
 در ميان مهمان‏هاى امسال «ماه عسل» كسى را سراغ دارى كه قصه زندگى‏اش ارزش تبديل شدن به يك فيلم سينمايى را داشته باشد؟
 بله، اصلاً از ابتدا به دنبال همين قصه‏پردازى بودم. من در طرح رسمى اين برنامه كه به مديران ارائه دادم، اين جمله را نوشتم: «هر مهمان، يك رمان است كه توسط مجرى روايت مى‏شود».
 اين طرح، تا چه اندازه‏اى عملى شد؟
 فكر مى‏كنم حُسن برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» اين باشد كه قابليت قصه‏پردازى دارند، آن هم قصه‏هايى كه هر كدام از ما مى‏توانيم از زاويه خاص خودمان به آن بپردازيم و در موردش قضاوت كنيم.
 «ماه عسل 88» در طول ايام ماه رمضان مجموعاً چند دقيقه روى آنتن شبكه سه بود؟
 فكر مى‏كنم حدود 1200 دقيقه.
 چند دقيقه پيش گفتى به اجراى برنامه‏هاى «زنده» علاقه دارى، فكر مى‏كنم علت اصلى اين علاقه اين باشد كه بدون فيلتر حرف‏هايت را بزنى.
 دقيقاً همين‏طور است. بايد اين واقعيت را بپذيريم كه در دنياى امروز تلويزيون، برنامه تلويزيونى «مرده» است.
 اگر «ماه عسل» برنامه زنده نبود، فكر مى‏كنى از اين 1200 دقيقه، چه حجمى حذف مى‏شد؟
 فكر مى‏كنم حدود 200 دقيقه‏اش حذف مى‏شد تا هزار دقيقه روى آنتن برود و به قول معروف عددش «رُند» باشد.
 فكر مى‏كنم يكى از دلايل علاقه‏ات به «ماه عسل» همين 200 دقيقه باشد!
 همه دليلش همين 200 دقيقه است. چون آن هزار دقيقه هميشه هست!
 دو، سه تا انتقاد از «ماه عسل» دارم كه اگر موافق باشى، به سراغ آنها برويم.
 بسم‏الله.
 «لحن حرف‏هايت در «ماه عسل» گاهى اوقات به شدت تكرارى مى‏شد و من را به عنوان مخاطب اذيت مى‏كرد. در بعضى برنامه‏ها، هيچ فراز و نشيبى وجود نداشت...
 شايد حرفم از نظر حرفه‏اى درست نباشد اما قبل از هر چيزى بايد بگويم كه من دنبال لحن يا جنس خاصى نيستم، سعى مى‏كنم كاملاً خودم باشم. اگر همين الان قرار باشد روى آنتن برويم، فقط دكمه بالاى پيراهنم را مى‏بندم و تو هيچ تغيير ديگرى را در من نخواهى ديد. براى خودم فرضيه‏اى دارم كه شايد نادرست هم باشد...
 چه فرضيه‏اى؟
 اينكه اگر صدايت، جنس و لحن خاصى داشته باشد، آن وقت مخاطب خاص خواهى داشت و من اصلاً دوست ندارم مخاطبان برنامه‏هايم خاص باشند اما در مجموع روى ايرادى كه گرفتى فكر مى‏كنم. شايد تعدادى از برنامه‏ها را دوباره ببينم تا منظورت را بيشتر بفهمم.
 در بعضى برنامه‏ها هم احساس مى‏كردم از ترس اينكه مبادا لابه‏لاى حرف‏هاى مهمان‏ها جمله‏اى مطرح شود كه به صلاح برنامه نباشد، وسط جمله‏هايشان مى‏پريدى.
 من دنبال توجيه چيزى نيستم اما بالاخره يك مسأله را بايد بگويم كه شايد دليل عنوان كردنش هجمه‏هاى بعضى از مطبوعات باشد. به بعضى از مطبوعاتى‏ها هم گفته‏ام كه انگار شما نمى‏دانيد من كجا هستم و بايد چه كارى انجام بدهم! بعضى از نقدها واقعاً بى‏رحمانه بود. انگار اين دوستان عزيز، حتى يك دقيقه هم فكر نمى‏كردند من كجا هستم. يك وقتى هست كه من در شبكه خصوصى حضور دارم و دستم «باز» است. آن وقت مى‏توانم حق بدهم كه نقدها جدى‏تر شود. شرايطى كه الان وجود دارد، اصلاً آن جورى نيست كه بتوانى با فراغ بال برنامه‏اى مثل «ماه عسل» را نقد كنى. مى‏دانى چرا؟ چون من براى اجراى اين برنامه فراغت بال ندارم. شرايط من را هم بايد درك مى‏كردند. اينكه يك ماه آن هم در ايام ماه رمضان هر شب روى آنتن زنده باشى و در ساعات قبل از افطار، برنامه‏اى داشته باشى كه هم بچه‏هاى پيش‏دبستانى مخاطب آن باشند و هم مراجع تقليد، حركت روى لبه تيغ است.
 خودت فكر مى‏كنى توانسته‏اى در اين وضعيت موفق باشى؟
 موفقيت به هر حال نسبى است. من سعى كردم اصول خاصى را در «ماه عسل» داشته باشم.
 مثلاً؟
 مثلاً اينكه برنامه تصنعى نشود. با هيچ مهمانى «گاوبندى» نكردم. حتى سعى كردم قبل از شروع هيچ برنامه‏اى با مهمان‏ها سلام و عليك هم نكنم و سلام عليك ما هم روى آنتن اتفاق بيفتد.
 اگر مهمان‏ها را نمى‏شناختى، پس چطورى آنها را دعوت مى‏كرديد؟
 ما ده روز قبل از شروع برنامه، يك ليست هفتاد نفره را آماده كرده بوديم. چون «سرفصل» قصه هر كدامشان را مى‏دانستيم و احساس مى‏كرديم قصه‏هايشان ارزش روايت كردن دارد. از اين ليست، حدود 15 نفر خودشان با حضور در برنامه مخالف بودند و ده، دوازده نفر را هم مديران براى حضور در برنامه نامناسب مى‏دانستند. مثلاً من دوست داشتم با حميد ماهى‏صفت و همسر نادر ابراهيمى گفتگو كنم اما نشد! يكسرى از افراد را هم به ما پيشنهاد دادند ولى ما قبول نكرديم. من هنوز حواسم به جمله‏اى است كه گفتى بابت حرف زدن مهمان ترس داشته‏ام و وسط حرف آنها مى‏پريدم.
 چرا؟
 چون يك مسأله مهم از اين بحث باقى مانده است. ببين، هر قسمت از برنامه «ماه عسل» به طور ميانگين حدود سى و هفت، هشت دقيقه زمان داشت. تازه در اين زمان كوتاه، ما «وله» هم پخش مى‏كرديم. پس در حقيقت براى روايت قصه‏هاى مهمان‏ها فرصت خيلى كوتاهى داشتيم. خيلى از مواقع احساس مى‏كردم كه ريتم حرف‏هاى مهمان مناسب نيست و نمى‏تواند تمام قصه‏اش را بگويد به همين دليل زمان را تنظيم مى‏كردم تا حرفش را با سرعت بيشتر مطرح كند.
 يعنى در حقيقت هدفت سانسور نبوده، بلكه مى‏خواستى برنامه را كارگردانى كنى تا به قول سينمايى‏ها پلان و سكانس اضافى نداشته باشد!
 بهترين تعريف را كردى! مهمان‏ها مثل بازيگران يك فيلم سينمايى هستند و بازى‏شان نبايد حركت و ديالوگ اضافه داشته باشد. ريتم اين برنامه را من بايد تنظيم ميكردم. من حاضرم فراخوان بدهم كه هركسى مى‏تواند اين ريتم را بهتر ايجاد كند، وارد كارزار بشود! من براى آن كه قصه روايت بشود، حتى از اينكه نقش آدم‏هاى بدمن و مغرور را بازى كنم ترسى نداشتم. اگر حركتى كردم كه در طول برنامه «درشت» جلوه كرد، دليلش كمك به برنامه بود اما متأسفانه امسال در بعضى رسانه‏ها اين بحث راه افتاد كه عليخانى در برنامه‏اش دنبال توهين و تحقير مهمان‏هاست.
 اين بحث‏ها برايت مهم است؟
 اگر بگويم بى‏اهميت است كه دروغ گفته‏ام! اما چيزى كه برايم خيلى مهم است اين است كه هيچ‏كدام از مهمان‏هاى برنامه «منفور» نشدند. برآيند حرف‏هايى كه در برنامه رد و بدل شد، به سود مهمان‏ها تمام شد. براى من همين كه تمام مهمان‏ها «محبوب» از برنامه خارج شوند، كافى است. اينكه فردى بعد از يك برنامه تماس بگيرد و به من فحش بدهد اما براى مهمان همان برنامه يك آپارتمان بخرد برايم لذت‏بخش است. احساس مى‏كردم اگر در بعضى دقايق من «بد» نباشم، دل مخاطب تكان نمى‏خورد.
 با مهمان‏ها، بعد از برنامه هم درگيرى داشتى؟
 به هيچ‏عنوان مشكلى پيش نيامد. حتى اگر يكى از مهمان‏ها هم بگويد از احسان عليخانى ناراحت است، من اجرا را براى هميشه كنار مى‏گذارم.
 در روزهايى كه مردم رابطه خوبى با برنامه‏هاى تلويزيون نداشتند، احساس مى‏كنم «ماه عسل» بيشتر از آنچه پيش‏بينى مى‏شد، مورد استقبال قرار گرفت. نظر خودت چيست؟
 من هم از استقبال راضى‏ام. انتقاد كردن هم نشانه استقبال است! امسال يكسرى از آدم‏ها «ماه عسل» را دوست داشتند و يكسرى از آن خوششان نيامد اما به هر حال تقريباً همه آن را نگاه كردند. يادمان نرود كه مردم خيلى از برنامه‏ها را اصلاً نگاه هم نمى‏كنند! وقتى تعداد «كمى»، اجراى من را دوست داشته‏اند، احسان عليخانى برده و وقتى تعداد «زيادى» كه از من خوششان نمى‏آمده، «ماه عسل» را ديده‏اند، در حقيقت برنامه برده است. براى من، خودم و «ماه عسل» به يك اندازه ارزش داريم. به نظر من «تاك‏شو» موقعى موفق مى‏شود كه مجرى و مهمان، روبروى هم قرار بگيرند. مردم دوست ندارند شاهد گفتگوهاى تلويزيونى باشند. آنها دوست دارند «قاضى» تاك‏شوها باشند. اگر عادل فردوسى‏پور در كار اجرا موفق است، به اين دليل است كه فرصتى را ايجاد مى‏كند تا مخاطبش به قضاوت دست بزند.
 پس از نظر تو مجرى نبايد قضاوت كند؟
 به نظر من، مجرى بايد «شاهد» مردم باشد، نه قاضى. البته من با اين فرضيه كه مجرى بايد «بى‏موضع» باشد، صددرصد مخالفم. احساس مى‏كنم وقتى اجازه ندهى مجرى حرف‏هاى دل خودش را روى آنتن مطرح كند، به او توهين كرده‏اى.
 كاملاً موافقم! من اصلاً نمى‏توانم بفهمم كه مجرى در برنامه‏اى مثل «چوب خشك» بنشيند و حرف دلش را نزند و وقتى مهمان برنامه‏اش ديدگاه‏هاى خودش را مى‏گويد، مثل بچه مؤدب‏ها فقط سرش را به نشانه تأييد تكان بدهد! من فكر مى‏كنم تنها افرادى كه بايد در تلويزيون كاملاً «بچه مؤدب» باشند و انصاف كامل به خرج بدهند و لحن صدايشان هم بوى قضاوت ندهد، گوينده‏هاى اخبار هستند اما گهگاه مجرى‏ها كاملاً «بى‏موضع» هستند و مقابل حرف «زور» مهمان‏ها خودشان را به گيجى مى‏زنند اما گوينده‏هاى اخبار، موضع‏گيرى مى‏كنند!
 من باز هم تأكيد مى‏كنم كه خودم لياقت نمايندگى مردم را ندارم اما «شاهد» مردم هستم. غم و درد و عذاب مردم را مى‏بينم. مى‏توانم يك گفتگوى تلويزيونى را به دادگاهى تشبيه كنم كه مخاطب قاضى آن است و مجرى شاهد دادگاه. من سعى مى‏كنم از شاهدهايى نباشم كه جرأت شهادت دادن را ندارند و ترجيح مى‏دهند در خانه بمانند! من مقابل قاضى احساس مسئوليت مى‏كنم...
 يكى از پرونده‏هايى كه در چند سال اخير دل خيلى‏ها را به درد آورد پرونده قصاص بهنود شجاعى بود. فكر مى‏كنم اگر زمان قصاص بهنود زودتر بود، شايد مى‏شد در «ماه عسل» براى او كار مثبتى انجام داد.
 من به شدت اين پرونده را دنبال مى‏كردم. تنها زمينه‏اى كه در «ماه عسل» برايش رسماً التماس كردم پرونده‏هاى قصاص بود و با همه وجودم از اولياى دم خواستم گذشت كنند. متأسفانه تلاش‏هاى هزاران نفر براى جلب رضايت اولياى دم و قصاص نشدن بهنود به نتيجه نرسيد و خستگى به دل همه آنها ماند. خصوصاً از آن جهت كه دقايقى قبل از قصاص اين اميدوارى به وجود آمده بود كه او را ببخشند اما چنين اتفاقى نيفتاد. من الان براى خيلى جوان‏هاى ديگر هم كه در آستانه قصاص هستند، از جمله براى على مهين‏ترابى نگرانم. من در زندان‏ها و كانون‏ها با اين جور بچه‏ها دمخور شده‏ام و پاى حرف‏هايشان نشسته‏ام. اين بچه‏ها انگار هر روز مى‏ميرند و بزرگترين كابوس زندگى‏شان رسيدن به هجده‏سالگى است. شايد براى من و تو، هجده‏ سالگى خيلى شيرين باشد اما براى آنها هجده سالگى بوى مرگ مى‏دهد.

+ نوشته شده در  2009/9/12ساعت 2 AM  توسط ElI&MoJgAn